|
ناشزه
|
انزوا، التزام و ادبيات زيرزميني
به بهانه برگزاري بزرگداشت سيروس رادمنش
"شاعري معصوم ترين پيشه هاست"
هولدرلين
اين لحظه كه به سيروس رادمنش فكر مي كنم مي بينم خيلي متاثرم كه فرد موثري را از دست داده ايم.اما آنچه در خصوص اين مجلس به ذهنم می رسد اين است كه بپرسيم براي چه در اينجا جمع شده ايم و هدف اين گردهمايي چه بوده است؟آيا قرار است دفتر بيلان را پر كنيم از اينكه براي فلان هنرمند جلسه اي گرفته شد و غيره و ذلك حضور داشتند، در جلسه اينگونه آمد و پايان نيز اينگونه شد؟ مي خواهيم به شناخت كلي از شخصيت يا آثار يك شاعر دست يابيم؟ يا قرار است سخنران هاي متعددي بيايند و از خاطرات و داستان هاي گاه راست و گاه دروغ بشنويم؟ بايد از خود بپرسيم قرار است چه مسئه اي را در اينجا حل نماييم؟
در اين سئوالات كه به همديگر مشابه نيز مي نمايند نكات مثبت و منفي، اخلاقي و غير اخلاقي،اجتماعي و ضد اجتماعي اي وجود دارد كه غالب ما به عنوان انسان به آن آگاهيم ليكن ميلي ناخودآگاه پاسخ آن را پس زده و به حاشيه مي راند.
از لحظه اي كه خبر درگذشت رادمنش منتشر شد خاطرات زيادي را در مطبوعات ديده ايم نوشته هاي متعدد از افرادي متعدد كه سعي در نشان دادن نزديكي فرد نگارنده با زندگي فردي و شخصي رادمنش داشت، به شكلي كه كساني كه داراي ارتباط نسبي با رادمنش بودند احتمالا نتوانند اين قدر خاطرات از وي نقل كنند و اكنون نيز، برپايي بزرگداشت!
اول:
" اگر در دريا اوفتد دريا او را مرده سازد حتي اگر شير باشد و چون او را مرده ساخت او را بر سر گيرد و خود حمال او شود پس خود را از اول مرده سازد تا بر آب خوش مي رود..."
شمس تبريزي
صحنه اول:
" زخمي بر آرنج/ خيزابي كه خاك را مي كند تحقير"
اهواز – خيابان سي متري – پاساژ فتحي – طبقه دوم (منزل مسكوني – دفتر كار) – 1384 شمسي
مرد در حال كه سبيل هاي بلند لبش را پوشانده و آشفتگي از چهره اش مي بارد مي گريد: " شائول، شائول"
تمام سطح مكان را نوشته ، كاغذ پاره ها پر كرده است. جمله اي بر ديوار خودنمايي مي كند كه براي هر مخاطب هوشمندي آزار دهنده است: " او كه بر اين ببر خيره مي شود، خود آيا آشفته نيست؟"
پله اول:
آن لحظه كه شاعر اين سطر را نوشته ناخودآگاه به چه مي انديشيده؟ به آشفتگي؟ به انزوا؟ يا صحبت با جامعه ي آشفته اي كه آفريننده ی آن سطور را آشفته مي دانسته است؟
اما آيا هنرمند اكنوني و ببرِ درونش ناچار به تن دادن به انزوا نمي شود تا فرديت او دچار تهاجم جامعه اي نگردد كه او را آشفته مي بيند؟
همانگونه كه مي دانيم رادمنش پس از سال 58 حضور ادبي خود را كم رنگ كرده و تقريبا تا دهه هشتاد حضور او بي رنگ مي گردد. از سال 82 – 83 كه دوباره فعاليتش را آغاز نموده و در مجامع ادبي حضور مي يابد از هفتكل به اهواز مي آيد در سال 84 به ياري منصور محرابي و ديگر دوستان ويژه نامه آرمان را منتشر نموده و پس از آن هم دوباره بازگشت به انزوا و هفتكل تا لحظه مرگ. تنها حضور گاه از گاه و كم رنگ در مطبوعات با چاپ شعر يا يادداشتي كوتاه. اين هم مسئله اي ديگر است كه بايد مورد سئوال ما قرار بگيرد كه چرا؟ آيا خود را مرده نساخته بود كه بر آب خوش برود؟ آيا اين اعتراض او به جامعه اي نبود كه او را آشفته مي ديد يا ببرِ درونش را آشفته مي ساخت؟ عذر می خواهم که ناچارم مسائلی را در اینجا عنوان کنم که برای بسیاری گزنده است.
دوم:
" مار برهنه صحبت/ هميشه مي خزد آرام و سر افراز"
شب شعري را به خاطر دارم كه در فرهنگسراي انديشه تهران سالي پس از درگذشت شاملو برگزار شده بود. غزلسرايي دانشگاهي مجري برنامه بود. يادم هست شعري از شاملو خواند:
" سلاخي مي گريست
به قناري كوچكي
دلباخته بود"
سپس در حالي كه اغراق آميز از اين شعر تعريف مي كرد، به شاعران جوان تر طعنه مي زد. يادم هست از او سئوالي كردم كه به چه دليل اين شعر را زيبا مي دانيد؟ او در پاسخ من گفت به دليل ايهامي كه در كلمه قناري هست. من گفتم آيا در هيچ شعر ديگري ايهام نيست؟ و آيا اين رفتار، شباهت به خوارج ندارد با بردنِ قرآن بر سرنيزه؟
ادامه صحنه اول:
" گاو زباني بر اسبم بگذار و گورم را بپوش از سم هاي پيگرد"
هدف من از شرح اين موضوعات اين نبود كه بخواهم در خصوص سنت مرده پرستي مان صحبت كنم چرا كه موضوعي كليشه است و تابع قاعده ی حقوقي "اعتبار امر مختوم". اما آن زمان كه شاعري در منزلِ مسكوني - اداري اش و پس از آن در هفتكل در حال فرار به انزوا و حتي دور از اعضاي خانواده اش بود، آن نهادهاي برگزار كننده بزرگداشت ها و سخنراني ها كجا بودند؟ چرا سهم آرمان رادمنش از آن همه آگهی روابط عمومی ها، یک آگهی در هفته نبود تا حداقل هزینه انتشار نشریه فراهم گردد و به آن انزوای دوباره نینجامد؟ چرا هیچ مدیر و مسئول روابط عمومی ای این مسئله را نپذیرفت و تنها به وعده های تحقق نیافته بسنده کردند؟
وجدان بیدار در خصوص اینگونه مسائل نمی تواند خود را ببخشد!
آيا برگزاري اين جلسات به گونه اي تهاجم به انزوايي نيست كه فرد مي خواسته به وسيله اش در امان باشد؟ و از ديگر سوي، آيا موجب تحقير و بي احترامي به ديگر شخصيت هاي زنده نيست؟ اگر امروز رادمنش در ميان ما قرار ندارد آيا افراد ديگري نيستند كه خدمات ارزنده به هنر و ادبيات ارائه مي كنند و وضعيت زندگي شان تفاوتي با هنگام حيات رادمش ندارد؟
اما پيش از اينكه به اين سئوالات پاسخ دهيم بايد به بررسي موضوع انزوا بپردازيم و گام به گام، به آنچه مقصود از اين نوشته است نزديك شويم.
نوعي ديگر از صحنه اول:
" پسر خورشيد نام مرا بر گوشه بالش مي مكد/ - هر شب/ هر روزه بر آب هاي من مي زند بي لگام و روزي كه مرا شناخت/ چون سوگواران خواهد گريست"
اين لحظه نامه سيروس شاملو را به خاطر مي آورم در مورد پدرش ، هنگاميكه از ستادهاي مختلف تبليغاتي خواسته بود " شعرهاي شاعر ملي را شعار تريبون هاي تبليغاتي خود نكنند" در حالي كه از فقر اقتصادي شاملو در دوران حياتش سخن گفته بود و ذكر كرده بود كه از ترس پرداخت پول برق، شاعر ملي هميشه چراغ هاي خانه اش را خاموش مي گذاشت، كسي كه هميشه مي گفت: " چراغ من در وطنم مي سوزد" . سيروس شاملو در انتها گفته بود كه اگر عده اي از سودجويي هايشان از شعر شاملو دست برندارند از مردم خواهد خواست به احترام شاملو خريد آثار او را متوقف كنند.
صحنه دوم:
همان مکان – همان سال " نفس های ریخته من در اینجا / که به چین نَفَس - بُردِ بَره ای می مانَد / بر آب خوردی رو به خلاص"
مرد در حالیکه گوشی تلفن را به دست گرفته و صدای بوق اشغال در فضا پخش می شود به خواب رفته. اصرار اطرافیان مبنی بر گذاشتن گوشی به عصبانیت او می انجامد. بعد می گوید: " من اگر نتوانم وجهی برای بچه هایم فراهم کنم همین حالا کلت کالیبر 45 را ترجیحن آماده می کنم. تو که می دانی وحشی ترین ژن ها در من، شد ، آن هسته متراکم و کم ترین فکرهایِ مربوط به من ، همین نکته آخر است." و بعد که : "عاجزم از انقیادی که سیم تلفن را بر من قطع می کند" و بعد " اگر مایوس شدم – یعنی که شکست خوردم – دیگر استشفاعی ندارم: نه محل قبول، نه اهل قبور...! بجنب برای من که نکند روزی دست زدن به تابوتِ من، پریده ی نادره ی پریان باشد."
پله ی دوم:
اين انزوا از كجا شكل مي گيرد؟ هنرمند كيست؟
" دور از آغوش هاي هلاك/ بر صخره هاي بلند"
تاريخ ادبيات و هنر مشخص كرده تنها هنرمنداني ماندگار بوده اند كه بتوانند چيزي به قاعده هاي موجود بيفزايند. اما افزودن به قاعده ها خود مستلزم نقد نهادهاي سابق و تغيير در قاعده ها و سنت هاست. اما تفكر سنتي رو به اضمحلال و فروپاشي همواره در برابر اين حركت ها خواهند ايستاد چون هرگونه تغيير و تحول موجب فروپاشي آرامش كاذب اوست. نهادهاي رو به اضمحلال و فروپاشي همانگونه كه پيشتر در مقاله اي با عنوان آركائيسم و مافياي ادبي " عنوان كردم" عناصر ناهمگون را به عنوان غده هاي سرطاني و ضد ادبيات حذف كرده با تثبيت موقعيت خود به آرامشي كاذب دست مي يابد .. اكثر اين گروه ها كه خود را مخالف قدرتِ(متمركز) و حامي و مدافع دموكراسي معرفي مي كنند ... خود بيش از هرچيز توسعه گر سيستم مذمومشان هستند" و ساز مخالف زدن با اين جريان ها يعني حذف، سانسور و يادداشت هايت گوشه اتاق خاك خوردن در هفتكل يا هر جاي ديگر دنيا. هيچكس هم خود را در اين خصوص مقصر ندانسته و همواره انگشت اتهام به سوي ديگران كشيده است. اين نهادهاي سنتي براي حفظ آرامش كذايي مذكورناچارند كساني را به عنوان هنرمند معرفي كنند كه درون اين ساختارها حركت كرده و كاري به چهارچوب ها نداشته باشند . شما كافي ست غزل بگوييد تا در آن هرچه مي خواهيد بگوييد. يا امروز هم كه قالب شعر نيما توسط اين نهادها پذيرفته شده است اگر در اين قالب باشد هم مانعي ندارد. محتوا هرچه كه هست مهم نيست چهره هايي بايد پرورش بيابند كه در خدمت و در جهت حركت به سمت آن مقصد باشد و بتواند به عنوان يك چهره دانشگاهي مطلوب در راستاي خواسته هاي نظام هاي آموزشي قرار بگيرد. بزرگداشت ها نيز به اين هدف ياري مي رسانند در همان مقاله نوشته ام: " بزرگداشت ها قدمي به سوي قهرمان سازي، تقديس قهرمان پروري و ساختن اسطوره هاي المپي ست گو اينكه ظاهر قضيه ممكن است بر تقدير از زحمات بي شائبه يك روشنفكر دلالت كند"
بزرگداشت ها براي من همواره به ياد آورنده غسالخانه ها بود ه است كه هنرمند را براي خاكسپاري ابدي آماده مي كنند. در نتيجه دانشگاه ها و بزرگداشت ها و گروه هاي وابسته شعري به اين جريانات در يك سمت قرار مي گيرند و شاعراني كه بخواهند اين سنت را نقد كنند در سوي ديگر. بعد شاعر يا بايد زير مجموعه اين جريان ها قرار گيرد، يا به انزوا پناه برد چرا كه في المثل نهادهای نظارتی ، كانون نويسندگان را تشكلي غير قانوني اعلام كرده اند. در نتيجه افرادي كه خود را زير پرچم ادبيات دانشگاهي و گروه هاي وابسته به آن نمي برند بايد به حاشيه رانده شوند و اينگونه است كه ادبيات زير زميني شكل مي گيرد ، موسيقي و سينماي زير زميني و حاشيه اي به عنوان غده اي سرطاني و ناهمگون از جانب اين نهادها. در نتيجه چون تریبون نهادهاي سنتي نمي خواهند باشند به درد نهادهاي " تنبيه و مجازات" و در نهايت " مراقبت" مي خورند . ادبيات و هنر زيرزميني و حاشيه اي كه مايه اش را از مخفي ترين لايه هاي اجتماعي مي گيرد يعني فعل يا ترك فعلي كه قانون و نه قانونگذار براي آن مجازات تعيين كرده است و اينجا قانون يعني سنت ادبي يا هنري.در نتيجه برگزاري بزرگداشت براي فردي چون رادمنش كه از سنت ادب فارسي سرپيچي كرده بود چيزي جز تهاجم به انزواي او و نتيجتا حاشيه تر كردن ادبيات زيرزميني نخواهد بود و آماده سازي او براي خاكسپاري ابدي نخواهد بود. در شرايطي كه هزاران هنرمند در همين خوزستان درگير بيكاري و فقر اقتصادي و غيره و غيره مي باشند و ظاهرا آنقدر لايق نبوده اند كه در جامعه مدرن امرور صاحب صنفي باشند كه از حقوق آنها حمايت نمايد و در جامعه اي كه هنرمند ناچار است براي امرار معاش به شغل هايي جز شغل هنر حرفه اي خود و خواندن و نوشتن بپردازد اين نوشته در حكم دادخواستي از يك شاعر است كه در آن از رسانه هاي جمعي و مطبوعات خواسته مي شود به اطلاع جامعه ادبي متعهد برسانند براي دفاع از حيثيت هنرمندان ديگر براي هيچ شاعري كه در ميان مانيست بزرگداشت نگيرند چرا كه " شاعري معصوم ترين پيشه هاست."
24 مهر 87
کیانوش کریمیان